تبليغاتX
محسن&سیاوش
محسن&سیاوش

محسن وسیاوش


شاید آواز یک شبح

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

معمولا سالی دو سه بازیگر (البته گاهی بیشتر) در عرصه سینما و تلویزیون ما گل می کنند.و به اصطلاح یک شبه ره صدساله را طی میکنند ، اگرچه محسن افشانی از آن دست بازیگرانی است که با سریال "ترانه مادری" شناخته شد ، اما جالب است بدانید که او در واقع کارش را با بازی در چند نمایش روی صحنه آغاز کرده و قبل از بازیگری کار اجرا را با چند برنامه از جمله "آستانه "،"بوم سفید"،"ما دو نفر" و" سلام بهار" تجربه می کند ولی به قول خودش کم کم با این حرفه فاصله می گیرد و به سمت بازیگری می آید. دغدغه این هنرمند جوان ، بازیگری است و فردای این گفتگو او قرار است بعد از سریال های "کارآگاهان" ، "ترانه مادری" و تله فیلم های "ضامن" و "ماهی کوچولوها دعا می خوانند" اولین حضورش در سینما با بازی در فیلم عباس رافعی تجربه کند ، بخش اول این گفتگو را در ذیل بخوانید و بخش دوم باشد طلبتان تا شماره نوروزی ...

 

WWW.Mohsen--Afshani.Blogfa.Com

 

  محسن افشانی بعد از اجرا و بدون هیچ سابقه بازیگری به این عرصه راه یافت یا ...

   من اردیبهشت سال 13۸۳ توسط یکی از بستگانم برای دیدن یک تئاتر رفتیم قبل از آن ما در سیزده بدر یک دیگر را دیده بودیم و قرار رفتن به تئاتر  از ان روز گذاشته  شد . ان روز من از دیدن نمایش خوشم آمد. تا قبل از ان هم به هیچ وجه فعالیت جنبی نداشتم تنها زبان انگلیسی و درس های دبیرستانم را می خواندم.

پس تو هم  یک جورایی کارت را با تئاتر شروع  کردی؟                                                           

  بله حدود یکسال و نیم تئاتر کار می کردم در واقع با سه چهار گروه فعالیت می کردم  در یک گروه با خانم کریمی بودیم و نمایشی به نام" ملکه زیبای لینین"  را اجرا می کردیم جالب است بدانید داوران ان جشنواره خانم منیزه میر محامدی و اقای امیر دژکام (بازیگر نقش پدر من در سریال " ترانه مادری") بودند.من آن کار را  خیلی دوست داشتم ولی ان داوران کار ما را رد کردند. ما نمایش را برای دانشجویان دانشگاه هنر و معماری اجرا کردیم همانجا گویا یکی از بچه ها با تدوینگر برنامه"  آستانه " اشنا بود و من را به برنامه معرفی کرد و.... 

 و همان نمایش عامل حضور تو در برنامه " آستانه"  در مقام مجری شد؟                                      

  نه در ابتدای کار آقای مختار زاده که کارگردان ان برنامه بودند مرا برای بازی در آیتم های برنامه می خواستند به هر حال ایده ال بچه های تئاتری این است که روزی از بازی روی صحنه تئاتر به تلویزیون راه پیدا کنند ، من پذیرفتم و رفتم من تا ان روز برنامه استانه را ندیده بودم و حتی نمی دانستم برنامه ترکیبی چیست؟! یک زمان بخش هایی از " نیم رخ"  را دیده بودم و چیزی هم از ان در خاطرم نمانده بود حدود یک ماه در میان برنامه های" آستانه"  بازی کردم تا اینکه اقای ختار زاده روزی به من گفتند اگر بخواهی اجرا کنی ما می توانیم تو را کمک کنیم و... در همان برنامه من کم کم ایتم های کوتاه را اجرا می کردم ، پیام فرهنگی استانه ، رادیو استانه خبر گذاری استانه و...                                                   

 از چه زمانی به عنوان مجری یک برنامه فعالیتت اغاز شد؟؟                                                       

   در ابان ماه سال 13۸۶ به همراه خانم ندا واشیانی پور یک روز در میان اجرای برنامه می کردیم. باعث افتخار من بود که با سن و سال پایین مجری یک برنامه ی پر مخاطب شدم.من اصلا فکر نمی کردم آن برنامه و وله هایی (میان برنامه) که من بازی می کردم دیده شود اما واقعا دیده می شد.              

    تا چه زمانی تنها در برنامه "آستانه" مجریگری کردی؟   

  من تا اخر ۸۶ مجری ان برنامه بودم.                            

 و از کی به عنوان بازیگر جلوی دوربین رفتی؟         

   دی ماه سال 13۸۶ بود که از من برای بازی در سریال کاراگاهان به کارگردانی اقای لبخنده دعوت شد. من در اپیزود بازیگر نقش اصلی بودم.          

  و سریال کار اگاهان اولین سریالی بود که بازی کردی؟                                             

                 بله.                                                     

                                                                              

     

با معرفی چه کسی و با چه واسطه ای برای بازی در این سریال معرفی شدی؟   

 از طریق دوستانی که داشتم به دفتر های سینمایی و سریال سازی معرفی می شدم، آن زمان تئاتر هم کار می کردم. من دی ماه در ان سریال بازی می کردم ولی خرداد ماه روی انتن رفت    

  تو در برنامه بوم سفید هم سابقه اجرا داری...

  بله در همان دی ماه بود که آقای کامیار اسماعیلی تهیه کننده برنامه" بوم سفید"  که در حال حاضر در شبکه جام جم ۱ و ۲ در حال پخش است با من تماس گرفتند. در ابتدا قرار بود من به همراه خانم امینی فر و شاهین شرافتی (اقای بوم بود) برنامه را اجرا کنیم من پیشنهاد دادم کیوان ساکت و خانم کائین هم بیایند و ما تبدیل شدیم به ۲ مجری خانم و ۲ مجری اقا  البته بعد ها ارسیا صنعتی و عباس غزالی هم اضافه شدند . بعد از اینکه من رفتم خانم عاملی به برنامه اضافه شدند. برنامه " بوم سفید"  در زمان خودش خیلی صدا کرد چون دست ما باز بود و یک بخشی از برنامه را هم حتی خودمان بودیم . مسابقه تئاتری در انجا به من و کیوان کمک زیادی کرد، جا دارد اینجا اشاره کنم کیوان هم برای کار " راه شیری"  اقای مقدم قرار داد بسته است.   

تا چه زمانی سر برنامه بوم سفید بودی ؟

من حدود 10 ماه تا آبان ماه سر آن برنامه بودم . راستش نمی خواستم 10 ماه سر آن کار باشم ،من از عید شش ماهه قرار داد بسته بودم ولی مجبور شدم تا برج هشت سر آن کار بروم.آن برنامه مخاطب خوبی داشت و حتی گاهی حس می شد "بوم سفید " روی دست تمام برنامه های جام جم زده است. البته قبل از این حرف ها آقای میرکیانی مدیر وقت گروه کودک شبکه یک سیما که من و کیوان را با هم آشنا کرده بود شرایطی را مهیا کردند تا ما برنامه مادوتا را اجرا کنیم، ما ده پانزده برنامه زنده اجرا کردیم و وقتیکه دیدند برنامه مخاطب دارد به شکل منظم تری اجرا شد طوریکه قرار شد ما نود روز فصل بهار را با عنوان سلام بهار به شکل زنده اجرا کنیم ، آن برنامه هم خیلی خوب و پرتماشاگر بود، اما به دلیل مشکلات فراوان و امتحانات بچه ها ،شصت اجرا کردیم و من به شکل کامل از گروه کودک و نوجوان فاصله گرفتم و هرگز هم برنگشتم ....

تا اینکه برگشتیم به سریال ترانه مادری که ستون زندگی محسن افشانی بود؟

بله، ترانه مادری از پانزدهم اردیبهشت اتفاق افتاد.

گویا محمد حمزه ای (دستیار کارگردان) تو را به آن پروژه معرفی کرد؟

بله قرار بود من با محمد سر برنامه "سلام سرهنگ" که البته بعدها به "سلام " تغییر نام پیدا کرد همکاری داشته باشیم که آن اتفاق نیافتاد ، تا حدود دو سال بعد محمد خبر داد که آقای سهیلی زاده تصمیم دارند سریال  "ترانه مادری " را کار کنند! من رفتم دفتر آقای محمدی و مهام (تهیه کننده). آقای حاتمی بازیگردان کار و کارگردان هم آنجاحضور داشتند.

و بلافاصله تو برای نقش پویا نظری در این سریال انتخاب شدی ؟

جالب است درمورد انتخاب بازیگر این نقش ، آقای حاتمی گفتند: "در پس زمینه ذهن من تو بودی چون کارهای تو را قبلا دیده بودم. " گویا به اتفاق نظر رسیده بودند که این پسر مجری است و صلاح نیست که این نقش را بازی کند! سرانجام پس از کش و قوس های فراوان و تلفن هایی که دوستان دیگر به من می زدند ، با من تماس گرفتند و گفتن بیا ! من بعدها شنیدم که سه چهار گروه مرا به این پروژه معرفی کردند. سرانجام قسمت شد من از میان هفتاد هشتاد پسری که تست داده بودند برای نقش پویا نظری آماده شوم! گویا من و برادرزاده آقای سهیلی زاده به فینال رسیده بودیم که خدا خواست و این نقش قسمت من شد.

برای بازی در اولین نقش جدی ات چقدر تلاش کردی و چگونه موفق شدی ؟ تو می توانستی با بازی بد در این نقش خیلی زود محو شوی و فردا جلوی دوربین رافعی هم برای یک فیلم سینمایی نروی ؟

بله ، دقیقا همینطور است. من در راه رسیدن به این نقش نمی توانم از کمک های مفید آقای حاتمی و البته خود آقای سهیلی زاده یادی نکنم.همان ابتدا من به همراه دیگر بازیگران جوان این سریال نشست های مفصلی با آقای حاتمی داشتیم . آقای سهیلی زاده هم توضیحات زیادی راجع به این نقش به من دادند. آقای محمدی و آقای بهبهانی نیا هم که نویسنده کار بودند توضیحات و راهنمایی های فراوانی برای من داشتند. در واقع شناسنامه این کاراکتر توسط نویسنده کار به من داده شد. جا دارد از اینجا به آقای بهبهنی نیا تبریک بگوییم که اینقد خوب شخصیت های این قصه را تراشیدند و در کنار هم به یک پرداخت خوب رسانده بودند. قطعا فکر بزرگی پشت این سریال داشتند.

قبول کن تو با اجراهای زنده ای که در برنامه های مختلف داشتی به اندازه حضور در این سریال دیده نشدی، در واقع محسن افشانی با پویا نظری گل کرد ؟

بله قبول دارم ، رضایت هشتاد درصدی مخاطب از سریال "ترانه مادری " عامل موفقیت و دیده شدن من و داداشم سیاوش عزیز بود ...

در شماره آینده که ویژه نوروز مجله خانه و خانواده است ، شما می توانید ادامه گفنگوی ما را با محسن افشانی که بیشتر حال و هوای عید را دارد و در آن از احوالات شخصی محسن بیشتر صحبت کرده ایم ، از نظر بگذرانید ...

 

خوب امیدوارم که از این قسمت از مصاحبه مجله خانه و خانواده که برای همین ماه هست(اول اسفند۸۷) لذت برده باشید.

امیدوارم که بدون ذکر منبع کپی برداری نشه.

در پایان هم یک سری از عکس های محسن عزیز به همراه علی محمدی رو می تونید ببینید.

                                                                  



                                       

 

 

قسمت دوم گفتگوی ما رسید تا حضور او در مجموعه ی "ترانه مادری" که باعث شناخته شدن ا  در عصه بازیگری هم شد! خود او هم قبول دارد که حتی حضور های متفاوت او در مقام مجری و در برنامه های مختلف به اندازه پویا نظری در مجموعه "ترانه مادری" (حسین سهیلی زاده) در دیده شدن او البته معروفیت او نقش نداشته ان. او او در گفت و گوی نوروزی با خانه و خانواده به ناگفته هایی اشاره کرد که شاید تا بحال از او نشنیده باشید :

 

بلافاصله بعد از سریال ترانه مادری پیشنهاد چند سریال هم داشتی ، اما یکی دو تله فیلم بازی کردی ؟

بله ، من رفتم سر کار ضامن کار آقای منوچهر هادی که سه بار هم پخش شد. بعدش م رفتم سرکار ماهی کوچولوها دعا می خوانند که آنرا خیلی دوست داشتم.

 

وکار بعدی ماهی کوچولو ها دعا می خوانند ...

بله ، من در آنجا یک بچه جنوبی هستم با موهای فرفری و البته با لهجه ، خیلی آن نقش را دوست داشتمچرا که جایی بود تا بتوانم خودم را محک بزنم ...

 

خودت که اهل جنوب نیستی ؟

نه ، ولی خدا رو شکر روی اکثر لهجه ها مسلط هستم .

 

روی لهجه ها قبلا کار کردی ؟

نه ولی به مدد تئاتر من خیلی کارها را یاد گرفتم

 

نمی خواستی یک مدت کار نکنی تا جایگاهت با سریال ترانه مادری حفظ شود ؟

نه ، می خواستم کار اجرا نداشته باشم.

 

یعنی الان به کل کار اجرا نداری ؟

من داستان اجرایم را هم الان برای شما تعریف می کنم. می خواستم اجرا را کنار بگذارم ، چون ایده آل من بازی بود و آن راه پیداکرده بودم. همان اوایل کار اجرا هم فهمیده بودم که اجرا یک عامل بازدارنده است برای بازیگری ! آدمی که می شود مجری هرچقدر هم قوی باشد بربازیگری اش ضربه می خورد. یکی را باید انتخاب کرد، یا اجرا یا بازیگری ... این مسئله باعث می شود تو برای مخاطب هم غیرقابل باور شوی! از سر ترنه مادری می خواستم دیگر کار اجرا نکنم که آقای اسماعیلی اجازه نداد(با تاکید می گوید) البته قرارداد هم داشتم اما سرانجام به زور آن هم به زور قرارداد ماندم.

 

بعد از ترانه مادری پیشنهاد اجرا داشتی ؟

چرا ، آقای محمدی بعد از ترانه مادری به من گفتند آقای پورمحمدی فرموده اند که شما برای ماه رمضان هیچ کاری قبل نکنید ما یک کار داریم ! گفتم شاید دوباره یک سریال باشد و ... ما با آقای زاهدی قرار گذاشتیم و رفتیم آنجا دیدیدم همان موقع بحث قرار داد پیش آمد و گفت برنامه ماه رمضان امسال دست شماست !

 

و واکنش محسن افشانی ؟

من گفتم اصلا این برنامه برای من نیست ! اصلا آن فضا برای احسان علیخانی است ، مال فرزاد حسنی است. اجرای من سرحال و شاد است. این برنامه جای شوخی ندارد. آن زمان با خیلی از پیشکسوتان خودم مشورت کردم در انتها به این نتیجه رسیدم که نروم.

 

اجرای برنامه بعد از بازی در ترانه مادری ...

من فکر می کنم مخرب بود بالاخره با تمام حرف و حدیث ها من رفتم ، بعد از دو سه برنامه کل کار دستم آمد و عادت کردم و یک جورهایی برنامه مال خودم شد و حس کردم هیچ کم و کاستی در آجرای آن برنامه سنگین ماه رمضانی نداریم .

 

اجرا در آن برنامه بداهه بود یا اینکه نویسنده داشتید ؟

خانم جلالی آنجا نویسنده ما بودند ، ایشان با توجه به سابقه رادیوئی شان متن های شروع برنامه را می نویشتند و گاهی از اتاق فمان راهنمایی می کردند.

 

تا اینکه رسیدیم به حضور احسان علیخانی .

بله

 

از قبل به تو گفتند قرار است اجرای مشترک داشته باشید ؟

بله.

 

و واکنش محسن افشانی در این قبال چی بود ؟

من گفتم که احسان را خیلی دوست دارم و حتی به سبک اجرای او علاقه مند هستم ، خیلی هم خوب بود از اول به شکل مشترک اجرا می کردیم ، اما اگر الان بیاید می گویند محسن افشانی ضعیف بوده است. من می روم !

 

ماجرای احساساتی شدن خودت رو هم در یک برنامه زنده بگو .

(می خندد) الان تعریف میکنم ! وقتی که احسان از خاطرانش تعریف می کرد یک لحظه حال من عوض شد . احسان هم یک مقدار گارد گرفت . به هر حال او یک عقبه ای در این برنامه داشت. من هم قبول دارم، اما بالاخره من هم دوازده برنامه اجرا کرده بودم! ضمن اینکه تعریف کرد تو در برنامه سلام بهار خیلی با آن دوستت موفق بودی ، اما اگر من می آمدم آنجا ... منظور از این حرف آمدن من در آن برنامه بود دیگر! در صورتیکه شب آخری که من اجرا کردم حدود پانصد هزار sms به برنامه رسید و دو شب آخر (شب عید فطر) 1750 sms  به برنامه رسیده بود! من روی آنتن به خود احسان هم گفتم من از این ناراحت هستم که خوب اجرا کردم و سوتی ندادم اما دارم می روم ! شاید انتخاب من اشتباه بود ! اما ... من خودم رفتم سازمان 162 با مردم صحبت کردم.(البته بدون اینکه خودم را معرفی کنم ) . نود درصد نظر مردم این بود که سن مجری کم است، خودم هم قبول دارم! اما اکثر از برنامه راضی بودند . به هر حال خود احسان هم مشکل داشت که از اواسط برنامه اضافه شود.

 

رفتن از آن برنامه چقدر به لحاظ به لحاظ روحی در تو تاثیر داشت ؟

فقط همان روز ! شاید باورتان نشود اما من خوشحال بودم چون بالاخره از گیر اجرا در رفته بودم !

 

و دیگر تو اجرا نخواهی کرد ؟

در برنامه داخلی نه!

 

بلافاصله بعد از خارج شدن از آن کار سر تله فیلم ضامن و ماهی کوچولو ها می خوانند .

بله ، که هر دو کار را خیلی دوست داشتم .

 

والن هم حضور سینمای ات را با عباس رافعی تجربه می کنی ؟

بله ، این کار اولین فیلم 35 میلیمتری است که راجع به انقلاب قرار است ساخته شود . خوشحال هستم که با یک گروه کاملا حرفه ای کار می کنم.

 

از نفشی که اینجا بازی می کنی صحبت کن ؟

نمی توانم چون خیلی خاص است!

 

 

 

دوباره یک بچه مثبت مثل پویا نظری ؟

ای بابا تو این گریم من رو نگاه گن! دیگر از ان بچه مثبت ها نیستم ! ضمن اینکه در فیلم ماهی کوچولوها ... هم یک بچه جنوب شهر هستم!(می خندد)

 

و بعد از این کار هم میرویم سر کار مهدی فخیم زاده ؟

بله ، من یکی دو ماه پیش با حاج اقا انصاریان تهیه کننده کار آقای فخیم زاده قرارداد بستم . همیشه جزو آرزوهای من بوده که حداقل یک فریم با آقای فخیم زاده کار داشته باشم.

 

از همبازیهایت هم در فیلم عباس رافعی صحبت کن .

نقش مادرم را در آن کار خانم آزیتا حاجیان بازی می کنند. آقای حسین یاری نقش دایی من هستند و پدرم هم ایر آقایی.

 

بعد از سریال ترانه مادر پیشنهاد سینمایی نداشتی ؟

چرا داشتم دقیقا همان موقع کار اقای نعمت ا... به من پیشنهاد شد اما به خاطر اینکه اجرای ماه محبوب را داشتم نتوانستم بروم.

 

از سال 1383 تا اواخر سل 1387 فکر می کردی این همه اتفاق و تحول در زندگی تو اتفاق بیفتد ؟

آره ، جدی می گویم.

 

این همه فارغ التحصیل تئاتر تو این مملکت هستند که برای هیچ کدام اتفاق مثبتی تا این حد رخ نداده.

بله خیلی ها هم به من پیشنهاد می دادنند که به جای مهندسی مکانیک برو وهنر بخوان که با شرایط کاری تو هم همخوانی داشته باشد. گفتم من کل تفکراتم محاسباتی و عاشق مهندسی هستم . اوایل داستان خیلی اید نداشتم اما همان زمان که تئاتر انجام می دادم و میدیدم که من نسبت به بچه های دیگر چقدر بیشتر و بهتر فعالیت دارم به خودم امیدوار می شدم . من دقیقا از سال 1385 بود که احساس کردم رشد کردم.

 

با برنامه آستانه شناخته شدی و تقریبا هرکجا می رفتی می شناختند تو را .

بذار یک جریان جالب برات تعریف کنم. من خیلی تئاتر شهر می رفتم . ماشین رو تو بلوار کشاورز می گذاشتم و پیاده به سمت تئاتر شهر و خیابان ولیعصر می آمدم.(چون خیابان یک طرفه بود) اوایل راستش را بخواهید یک جورهایی عرض اندام می کردم تا مردم مرا ببینند و بشناسند! وقتی شناخته می شدم خیلی کیف می کردم (می خندد) اما حدود دی ماه کم کم از اینکه خیلی با انگشت نشان داده می شدم خجالت می کشیدم. واقعا از هر 10 نفر هشت نفر مرا نشان می دادند ، دوست نداشتم مرا به عنوان مجری نشان بدهند. من خودم را یک بازیگر می دانستم.

 

مدرک مهندس مکانیک سیالات را می خواهی چکار کنی ؟

فعلا که در حال درس خواندن هستم . من چهار پنج سال دیگر منحصرا مهندسی را ادامه خواهم داد.

 

یعنی بازیگری را رها می کنی؟

صد درصد

 

تا این حد مطمئن نباش.

باور کن.

 

خیلی ها گفتند و نشده

اگر نشود هم ... بالاخره ما باید یک نقطه مبهم هم برای خودمان ایجاد کنیم . من به این حرفه (بازیگری) به عنوان سرگرمی نگاه می کنم . این جمله من به خیلی ها برخورن ، اما منظور من این بود که ایده آل من مهندسی است.

 

الان درس می خوانی یا اینکه اساتید لطف می کنند و نمره می دهند ؟

راستش را بگویم نمی نویسی ؟

 

بنویسم یا نویسم ؟

نه بابا. ننویس

 

تو بگو خیالت راحت .

لطف دارند و به من منمره می دهند. راستی یک خاطره دارم تا یادم نرفته اینجا می خواهم تعریف کنم . اشکال نداره ؟

 

چه اشکالی! تعریف کن ؟

من خیلی به کلاس های آقای پسیانی علاقه ارم ، کلی گشتم و کلاس های ایشان را پیدا کردم ، اما ایشان بعد از دو جلسه مرا اخراج کردند!

 

چرا ؟ مگر اتفاقی افتاد ؟

کلاس های ایشان پر شده بود اما من با هزار امید رفته بودم . خود آقای پسیانی هم خیلی ناراحت می شوند که من این قضیه را همه جا تعریف می کنم . من از آن اتفاق خیلی ناراحت شدم.

 

دوست نداری یک دوره حرفه ای بازیگری را بگذرانی ؟

من هیچ تحصیلاتی راجع به بازیگری ندارم. هیچ تلاشی هم نمی کنم از این بیشتر شوم چون دغدغه من این نیست! همین که هستم . محسن افشانی.

 

غیر از تحصیل و بازیگری اوقات فراغت تو چگونه می گذرد؟

یک زمان مدیر فرهنگی یک مجموعه بودم که استعفا دادم. به لطف دوستان تربیت بدنی سازمان می روم.

 

چه ورزشی ؟

بدنسازی و شنا

 

اهل فوتبال نیستی ؟

فوتبال روی چهره بازیگر خیلی تاثیر می گذارد.

 

علاقه ای به تماشای فوتبال هم نداری ؟

چرا ، من طرفدار پروپاقرص پرسیولیس هستم

 

 

به موسیقی هم علاقه داری ؟

سر آن برنامه بوم سفید خیلی از ترانه ها را خودمان ( من و کیوان و عباس ) می خواندیم.

 

به نظر خودن محسن افشانی می تواند خواننده خوبی باشد؟

(می خندد) خودم قبول دارم که صدایم خوب نیست . خودم از صدای خودم خوشم نمی آید.

 

چه موسیقی گوش می کنی ؟

از همین رپ ها و جوان ها که همه گوش می کنند! من مدل خواندن محسن نامجو را خیلی دوست دارم. سنتی هم گوش می کنم کار های آقای افتخاری را هم دوست دارم.

 

عید ممکن است مجری برنامه ای باشی ؟

پیشنهاد دارم اما نمی روم. اصلا شبکه داخلی اجرا نمی کنم. فکر می کنم به عنوان مهمان برنامه در یک کاری حضور داشته باشم احتمالا یا فرانسه باشد یا آمرکا ... احتمال دارد دوازده سیزده روز مسافرت باشم البته اگر آفیش کار نباشم.

 

دوست داری تعطیلات نوروز کجا باشی ؟

تهران پیش خانوادم. چند ساله که آنها هم به خاط من نمی توانند مسافرت بروند. مثلا شب یلدا هم پیش خانواده ام نبودم.

 

خودت کی قرار است صاحب خانواده شوی ؟

(کمی خجالت می کشد) سال 1393 .

 

چرا؟

چون سن بیست و پنج سالگی برای من بسیار محترم است و بابام قرار است کت و شلوار دامادی تنم کند.

 

تو فرد خاصی را برای زندگی مشترک هنوز در نظر نگرفتی ؟!

چه خوب. اولین جایی است که از این سوال ها از آدم می پرسند! نه هنوز گزینه ای برای ازدواج ندارم.

 

بهترین عیدی که تابحال گرفتی چه بوده؟

از بابام یک تراول پنجاه هزار تومانی گرفتم

 

خیلی ها فکر می کنند تو با سیاوش خیرابی مشکل داری و خوب نیست !

واقعا؟ تابحال این را نشنیده بودم

 

البته فکر نمی کنم نشنیده باشی!

به خدا نشنیده بود. راست می گویند این مطبوعاتی ها خودشان تو کار حاشیه هستند.

 

اما تو از ابتدا از سیاوش به عنوان داداش یاد کردی؟!

واقعا من سیاوش رو به اندازه داداشم دوست دارم و هرکجا هم که ما را می دیدند می گفتد که شما چقدر با هم خوب بودیدی.

 

دوست داری دوباره با هم همبازی شوید ؟

آره اما خیلی بعد تر دوست ندارم آن کار در ذهن من تداعی شود.

 

با کدام کارگردان دوست داری کار کنی ؟

افتخار می کنم که با آقای فخیم زاده کار می کنم. با آقای بیضایی، آقای حاتمی کیا، آقای مهرجویی ، آقای کیا رستمی و ...

 

فکر می کنی در بازیگری به اندازه ای قدرت داری که برای بازی در کار این بزرگان دیده شوی ؟

خیلی ها پرسیدند که چطور جلوی خانم روستا ، آقای حاتمی کیا ، خانم گودرزی و ... کم نیاوردی؟! واقعا من در کنار آنها کار یاد گرفتم و اعتماد به نفس هم دارم . من اعتبار و افتخارم را از کار کنار این بزرگان به دست آوردم.

 

فکر می کنی نقطه ضعف محسن در بازیگری چیست ؟

من هیچگاه از بازی خودم راضی نیستم ! همشه توقع بیشتری از خودم دارم

 

کار کدام بازیگر برای تو الگو است ؟

واقعا من الگوبرداری نم کنم ولی از بزای حامد بهداد را خیلی دوست دارم.

 

و در دنیا .

براد پیت

 

نقطه ضعف محسن افانی در زندگی شخصی .

زور از کوره در می روم و عصبانی می شوم. معمولا در برابر ناحقی ها عصبانی می شوم. بیشتر در حق دیگران باور کن !

 

معرو شدن تو در زنگی خانوادگی هم تاثیر گذاشت ؟

خانواده ام افتخار می کنند و من خوشحال هستم که باعث سربلندی خانواده ام شدم

 

تو فقط یک خواهر بزرگتر از خودت داری ، او هم در این حرفه فعالیت می کند ؟

خیر او مترجمی زبان انگلیسی می خواند و سال آخر دانشگاه است.

 

برنامه تو برای سال 1388 چیست ؟چه می کنی که هرچه در امسال به دست آورده ای را حفظ کنی و از دست ندهی ؟

این خیلی سوال خوبی است! به دست آوردن این موفقیت لطف خدا بود و سخت نبود، اما حفظ آن سخت است. خدا لطف کرد و من و سیاوش جایگاهی پیدا کردیم، من اعتقاد زیادی به لطف خدا و پیشرفت پله پله دارم. خدا به من رو کرد و بی وجدانی است اگر بخواهم او را در زندگی ام فراموش کنم. تلاش من و پشتیبانی خانواده ام هم در این مسیر بی تاثیر نبوده است ، اما حفظ کردن این ماجرا به خود من بر می گردد! آدم باید خودش خودش را در این شرایط محدود کند. هیچ کس نمی تواند مرا محدود کند جز خودم! من دیگر نمی توانم مثل سال های پیش در عروسی های اقوام نزدیکم حضور پیدا کنم. خیلی زود آن اتفاقی که شما خبر دارید با گوشی های دوربین رخ می دهد و ... . به هر حال یک بازیگر شناخته شده باید یسیار محترم رفتار کند و رفتارهای گذشته خود را اگر درست نبوده تعدیل کند. زیرا که او زیر ذره بین است. من سعی کردم شخصیت خودم را بسازم. حس می کنم یک خورده مرد شده ام. من باید امروز حتی مراقب راه رفتنم هم باشم!

 

و نوروز سال 1388

بعد از آن دعای سال تحویل دعا می کنم که مردم هیچ کجا لطف خدا را نادیده نگیرند، از خدا می خواهم همیشه پشتیبان من و همه جوان تر ها باشد! امیدوارم در سایه الطاف حضرت مهدی (عج) همه مردم عزیز کشورم در در سال نو شاد ، خرم و سرحال باشند.

 

دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 |

فراموش شده

 

منبع : سایت هنرمندان

یکشنبه چهارم اسفند 1387 |

یوسف یا خوناشام

 

به نظر من بیشتر قیافش به شرورا میخوره تا یوسفا

 

عکس های مصطفی زمانی(یوزارسیف)

 

 

 

 

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

یکشنبه چهارم اسفند 1387 |

 

چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب

اسب در حسرت خوابیدن مرد گاریچی

مرد گاریچی در حسرت مرگ

سهراب سپهری

پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 |

روح یه عروسک

جملات زیبا

1) “ما نه برای یافتن فردی کامل، بلکه برای دیدن کامل یک فرد ناکامل عاشق میشویم.” – سام کین

2) “من باور دارم که دو انسان از قلبشان به هم متصلند، و مهم نیست که چه کار می کنید، که هستید و کجا زندگی می کنید؛ اگر مقدر شده که دو نفر با هم باشند، هیچ مرز و مانعی بین آنها وجود نخواهد داشت.” – جولیا رابرتز

3) “دوستت دارم نه به خاطر اینکه چه کسی هستی، به این خاطر که وقتی با توام چه کسی میشوم.” – ناشناس

4) “زندگی به ما آموخته که عشق در نگاه خیره به یکدیگر نیست، بلکه در یک سو نگریستن است.” – آنتونیو دو سنت اگزوپری

5) “در عشق حقیقی، کوتاهترین فاصله بسیار طولانی است و از طولانی ترین فاصله ها می توان پل زد.” –هانس نوون

6) “عشق یعنی وقتی دور هستید دلتنگ شوید اما از درون احساس گرما کنید چون در قلبتان به هم نزدیکید.” –کی نودسن 

گاهي وقتها چقدر ساده عروسک مي شويم نه لبخند مي زنيم نه شکايت مي کنيم فقط احمقانه سکوت مي کنيم

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .
چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوی سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .
ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد .
شب های متوالی همين طور گذشت .
هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی اين براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .
سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسی که نمی شناخت
يه حس زير پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
يک ماه ازش بی خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... برای هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .
و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل هميشه
فقط برای اون زد
اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه
پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره
دختر می خنديد
پسر می خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسيقی
بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد    

دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 |

سلامی دوباره

نظر

یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 |

عسک

                             ********************************************

                    

     

       

   

 

     

         

          

    

جمعه چهارم بهمن 1387 |

کاروان اعزامی ترانه مادری به المپیک پکن

 

سلام بچه ها اینو بخونید باحاله

 پویا مدال می آورد!

 

محوطه دانشگاه-روز


پویا:[به بهرام] میخوام برم المپیک...

بهرام: چرت و پرت نگو بابا اول صبحی...

پویا: نه کاملا جدی گفتم. میخوام برم المپیک کسب مدال کنم تا مثل هادی ساعی تلویزیون نشونم بده. از اون جا برای خانم ادیب دست تکون بدم. این جوری حتما راضی میشه باهام ازدواج کنه...

بهرام:[با تعجب] دیوونه شدی پویا؟ المپیک که تموم شد، بعدم تو که نمیتونی شرکت کنی مگه هرکی هرکیه؟

پویا: من این حرفا حالیم نیست. من به خاطر نغمه هم که شده باید تو المپیک شرکت کنم و ناکامی های کشورم در کسب مدال رو جبران کنم.


خانه مادرجون-سر شب

بهرام:[به فرخنده] عمه جون پویا دیوونه شده میگه میخوام برم المپیک...

فرخنده: کی پویا؟![بعد از حال میره]

بهرام:[هراسان] عمه جون چی شد؟... عمه جون...


همان جا، کمی بعد


فرخنده:[بعد از به هوش آمدن، با لیوان آب قند] حتما پای اون دختره در میونه...

بهرام: نه عمه جون این پویا کلا از بچگی از این جنگولک بازی ها زیاد داشت. حالا خوبه همه بینندگان عزیز هم میدونند داداش منه، من بهتر از شما می شناسمش

فرخنده:[با غیظ] درسته که همه بینندگان عزیز می دونن اما هنوز که تو و پویا نمیدونید، فعلا من مامانشم...


 ترمینال جنوب- روز

پویا:[در صف بلیط فروشی] آقا یه بلیط واسه پکن میخواستم...

بلیط فروش: برو بچه قرتی، گرفتی مارو؟ برو بابا جون کار و زندگی داریم...

پویا:[خشمگین] مرتیکه بی شعور میگم بلیط پکن میخوام می فهمی؟

بعد از رد و بدل کلماتی با بار منفی پویا با بلیط فروش درگیر می شود و با سر و صورت خونی راهی کلانتری میشود. سمیرا خانم که اصولا همه جا هست این بار هم معلوم نیست از کجا ظاهر میشود و پویا را آزاد میکند.


جلوی در کلانتری-روز

سمیرا:[برآشفته] چرا این کارو کردی پویا؟! عمه فدات شه[ این جمله رو یواش گفت]

پویا: سمیراخانم من میخوام برم پکن، چرا هیچکس تو کلش نمیره. بده میخوام برای کشورم افتخار آفرینی کنم؟

سمیرا:[با مهربانی] این که چیز بدی نیست پویا جان، ما به تو افتخار میکنیم، خودم پی گیر کارهای سفرت میشم...

پویا:[با لبخند] دست شما درد نکنه سمیرا خانم، نمیدونم چطوری این لطف شما رو جبران کنم...

سمیرا:خواهش میکنم پویا جان، تو برو کم کم آماده شو. تا دو سه روز دیگه اعزام میشی پکن.

پویا خوشحال و خندان میرود...


فرودگاه بین المللی-روز


فرخنده: پسرم باید با دست پر برگردی... اگه مدال بیاری قول میدم خودم نغمه رو واست بگیرم.

پویا: ممنونم مامان، قول میدم از اونجا واست گردنبند هم بیارم.

پویا در چین متوجه میشود که ای دل غافل المپیک تموم شده و همه ی ورزشکارا به کشورشان برگشتند. پویا دست به دامن چینی ها میشود که من باید حداقل با یک ورزشکار مسابقه بدم وگرنه نغمه از دستم می پره.

چینی ها که میبینند پویا هموطن مجید مجیدی است باهاش حال میکنند و به او آدرس مایک فلیپس (قهرمان آمریکایی شنا) را میدهند که چند روزی برای تفریح در پکن مانده.


 ورزشگاه آشیانه پرنده پکن-روز


پویا:هی یارو میخوام باهات مسابقه بدم.

مایک فلیپس: برو بچه سوسول تو میدونی من کی ام؟

پویا: هر کی میخوای باش. فعلا تنها رقیب من تویی.

مایک فلیپس: آخه من واسه چی باید با تو مسابقه بدم؟

پویا: چون من نغمه رو میخوام.

مایک فلیپس: نغمه کیه؟

پویا: درست صحبت کن ها! نغمه نه! خانم ادیب.

بعد از اصرار بی امان پویا، مایک فلیپس راضی به مسابقه دادن با او میشود. و در هر ماده و سبکی که شنا میکنند پویا برنده میشود. مایک فلیپس که از شدت تعجب گیج شده و با پویا خیلی حال کرده کل مدال هایش را تقدیم پویا نظری میکند تا او با دستی پر به تهران برگردد و به خانم ادیب برسد. و ایران هم با مدال های طلای پویا 45 رده در جدول مدال ها صعود میکند.

نتیجه گیری منطقی: اگر پویا نظری رو به پکن اعزام میکردیم بهتر از این نتیجه می گرفتیم!

نتیجه گیری اخلاقی:انگیزه برای هر کاری خیلی چیز مهمیه!

 

                          

                                                           پویا بعداز مسابقه ی شنا

جمعه چهارم بهمن 1387 |

مصاحبه

دنبال يك زندگي راحت هستم

تا مي گويي يوسف، همه چهره اي را مجسم مي كنند كه با ديدنش اگر چاقو به دست داشته  باشي حتماً دستت را خواهي بريد. از اين قصه كه بگذريم، با خودم فكر مي‌كردم پيدا كردن يوسف ازميان خيل چشم رنگي هايي كه عرصه سينما را به دست گرفته اند خيلي هم نبايد سخت باشد.

يوسفي كه از ميان 3 هزار نفر براي مصاحبه مي آيد نيز يكي از همان چشم رنگي هاست كه با مو و ريش بلندش بيشتر مرا به ياد مسيح مي اندازد. او خيلي اتفاقي گذارش به شهر پر وسوسه و خيال انگيز سينما افتاده و هنوز روزهاي دوست داشتني و دشوار شهرت براي او از راه  نرسيده است. به همين خاطر مي شود هر جايي نشست و با او از يوسفي حرف زد كه به قول خودش هيچ شباهتي به آن كه حالا مي بينيم  ندارد.

گويا مو و چشم هاي رنگي اش را تيره كرده اند، مي گويد: زيبايي را گرفته اند تا معصوميت ببخشند.

دلش نمي خواهد او را از گروه همان چشم رنگي هايي ببينيم كه راه دشوارسينما را به خاطر زيبايي چهره شان  يك شبه پيموده اند. مي گويد به ضابطه معتقد است و بيش از آن به سرنوشت.

ما هم نمي خواهيم مثل برخي منتقدان كه او را نا بازيگر شهرستاني معرفي كرده و [به قول خود زماني] با سليقه اي عمل كردن كينه خود را در دل او نشانده اند، بازيگري اش را به بوته ي نقد بكشانيم. مي نشينيم به انتظار و نقدها را مي گذاريم براي بعد. بازيگري بي شك مهارتي نيست كه بشود داشتن يا نداشتن را درچهره ي او جستجو كرد.

يوسفي كه حالا مي بينيم جوان 23 ساله اي است اهل فريدون كنار. او شبيه همه جوان هاي دور و برم لباس پوشيده و يك غرور پنهاني را درتكان دادن هاي دست و حتي نگاه كردنش به آدم هاي ميزكناري مي بينم. تعجب نمي كنم  وقتي مي گويد دو تا دوست بيشترندارد  و همكلاسي هايش مي گويند: فلاني به زمين هم فخر مي‌فروشد.با مصطفي زماني در يك شب زمستاني گفتگو مي كنم. تا به خانه برسم به يوسفي فكرمي كنم كه تصويري كردن حقيقت زيبايي اش بي شك كار دشواري است (كه شايد ازعهده ي هيچكدام ازاين خيل چشم رنگي ها برنيايد).

 

از بين چند كانديدا انتخاب شديد ؟

اطلاع داشتم براي نقش يوسف تست مي گيرند. حتي يك بار از جلوي دفتر اين پروژه رد شدم، اما نرفتم تست بدهم. هفته بعد يكي از دوستانم عكس مرا به آقاي سلحشور نشان داده بود و با پيشنهاد او 7 ارديبهشت 83 اولين تست را دادم و 3 روزبعد دو تا از سكانس هاي سريال را از من تست گرفتند كه بعدها فهميدم سخت ترين سكانس ها بوده است. پس ازيك ماه، تست گريم دادم بعد با من قرارداد بستند با اين شرط كه اگر كانديداي بهتري پيدا شد، با نظركارگردان من كنار بروم. تا آنجا كه اطلاع دارم از حدود 3 هزار نفرت ست گرفتند و زماني من را انتخاب كردند، گفتند تنها كانديدايي هستي كه روي آن اتفاق نظردارند. از تاريخ عقد قرارداد يعني تيرماه 83 تا شروع فيلمبرداري در اوايل بهمن همان سال، شرايط بسيار سختي داشتم. برخي عوامل اصلي كار سعي در انتخاب يكي ازبازيگران حرفه اي داشتند. حتي مدتي دنبال يك بازيگر خارجي گشتند. ولي همه ما مي دانيم كه تجربه ساخت فيلم مصائب مسيح توسط مل گيبسون ثابت كرد ايفاگر نقش پيامبر بايد يك بازيگر ناشناخته باشد. آدمي كه روي او ذهنيت خاصي وجود ندارد. به هرحال ازآنجا كه بازيگري براي من آنقدراهميت نداشت كه به خاطر آن از همه چيزبگذرم، با همه اينها كنار آمدم. من به مفهوم واقعي عاشق بازيگري و شهرت نبودم، به هرحال يا بازي مي كردم يا نمي كردم.

با جلساتي كه گذاشتند و حمايت هاي آقاي سلحشور رفتم جلوي دوربين. پس از يك هفته هم بازيگر ثابت اين نقش شدم. الان هم حدود يك سال است كار مي كنم.

 

از نظرخودتان هم بهترين گزينه بوديد ؟

من حس مي كنم اين نقش نياز به كسي دارد كه بدون توجه به دوربين و عوامل پشت صحنه حرف بزند كه اين كار سختي است. آنهايي كه حرفه اي هستند ناخودآگاه مجبورند به اين چيزها توجه كنند. صحنه هايي بود كه احساس مي كردم فقط بايد با دلم حرف بزنم . خيلي جاها من اصلاً به كاراكتر فكر نمي كردم. او را بازي نمي كردم، خودم بودم. حس مي كنم براي اين كار نياز به آن داريم كه درونمان را قوي كرده باشيم و من اين كار را پيشتر انجام داده بودم. شايد به خاطر نوع زندگي اي كه خداوند برايم رقم زده است. البته به نظرمن يك بازيگر حرفه اي  نمي تواند اين نقش را براي مردم ارائه كند. من براي مردم بازي مي كنم. اصولاً نقش پيامبر  را بايد براي مردم بازي كرد.

 

فكر مي كنيد چهره تان چه ويژگي خاصي براي ايفاي اين نقش داشته است؟

قضيه يوسف يك قضيه باطني است. زيبايي ظاهري با توجه به زاويه ديد مردم تغييرپيدا مي كند. پس مطلق بودن را بايد دراين زمينه كنار گذاشت. و ديگر اين كه بعضي چهره‌ها هستند كه بدون داشتن زيبايي ظاهري صميميت دارند. آدمها با آنها احساس نزديكي مي كند و اين به انسانيت آدم ها برمي گردد. فكرمي كنم كارگردان بيشتر دنبال همين بوده است كه از اين نظرتا حدودي به خودم مطمئن هستم، به اضافه ي يك زيبايي ظاهري كه البته در گريم بسياري از جذابيت هاي چهره پوشانده شده است. در واقع زيبايي در اينجا بر اساس فضاي پيرامون تعيين مي شود. براساس گريم فراعنه  مصر و آدم هاي دور و براست كه زيبايي يوسف برجسته ي شود. از طرفي بايد اين چهره براي مردم باورپذير مي شد .اما خب كانديداهاي ديگري هم بودند كه چهره هاي بسيار زيبايي داشتند اما آن انرژي دروني را كه كارگردان دنبالش بود نداشتند و گرنه من خودم را از نظر زيبايي درحد آدم هاي معمولي مي بينم.

 

معمولاً كارگردان در تمام جزئيات شما را راهنمايي مي كند يا ايده هاي خودتان را هم به كار مي گيريد؟

آقاي سلحشور معتقدند كار بايد براساس ديد كارگردان پيش برود نه بازيگر. الان متأسفانه در سينماي ما اغلب بازيگران دوست ندارند كسي به آنها بگويد كه مثلاً اين صحنه را اين طوري بازي كن. شايد ما قادر باشيم بازي بسيار قوي هم ارائه كنيم، گاه لازم است به خاطر ساير بازيگران سطح بازي ها يكدست شود. ولي بسياري از بازيگران راضي به اين كار نمي شوند. بازيگراني كه دراين سريال حضور دارند اغلب به اين ويژگي آنها توجه شده است. نقش من نيز به خاطر اين كه الگوي خاصي براي ارائه آن وجود ندارد و من فقط بايد نقش كسي را بازي كنم كه در بالاترين مراتب انسانيت قراردارد، از جهاتي حائز اهميت است. هرچند شايد به خاطر نبود يك الگوي خاص كسي نمي تواند انتقادي به نقش وارد كند؛ همين موضوع مسؤوليت مرا سنگين تر مي كند. چرا كه هر حركتي از من به حساب پيامبر گذاشت مي شود. به همين خاطر در مورد اين نقش همواره سعي مي كنم نظرات كارگردان را به كار ببندم. اما اين طور هم نيست كه ايده هاي ما را ناديده بگيرند. مثلاً در بعضي صحنه هاي حسي به خاطر شناخت كاملي كه از من دارند با انگشت گذاشتن روي نقاط  حساس زندگي ام، به باورپذيري آن صحنه به من كمك مي كنند. به طور مثال در صحنه اي كه يوسف به ماوراء مي رود و فرشته ها دور او مي چرخند، بايد حالت زار كسي را مي داشتم كه مثلاً پدرش را به غريبه ها فروخته است. يك چنين حسي داشت آن صحنه، اما فرشته ها براي من قابل لمس نبودند. براي همين آقاي سلحشور كه مي دانست ارادت خاصي به اميرالمومنين (ع) دارم، آمد نشست كنار من و گفت: زياد گناه كرده اي، اما لياقت اين را داشته اي كه اميرالمومنين بيايد اينجا و شفاعتت كند و من با اين جمله به هم ريختم. شايد باورتان نشود حتي بعد ازكات هم  گريه ي  من قطع نمي شد. اين ارتباط  نزديكي كه با آقاي سلحشوردارم، خيلي دربازي به من كمك كرده است.

 

با اشاره اي كه به نقش يوسف به خاطرنداشتن الگوي زنده  و مشخص كرديد، به نظر مي رسد ترسيم پرقدرت اين نقش كار ساده اي نسيت ؟

نقش يوسف را واقعاً يك آدم درد كشيده بايد بازي كند. من به جرأت مي توانم بگويم در صحنه هاي زندان 70 درصد خودم را بازي كردم. يا در سكانسي كه با يعقوب پيامبر حرف مي زنم. پدرم را مقابل خودم مي بينم و اين به خاطر وابستگي شديدي است كه به پدر و مادرم دارم و درحال حاضر از هم دور هستيم. در واقع اين حس دوري از درون من نشأت مي گيرد. بنابراين به تماشاگر دروغ  نگفته ام. اينها همه ترسيم نقش را براي من ساده مي كند. ازطرفي  همه ي اينها را لطف خدا مي بينم. حتي  ورودم  به دنياي بازيگري را كه مديون هيچ كس نيستم. هيج آشنايي نداشتم و معتقدم تمام سختي هايي كه در زندگي تحمل كرده ام  بي حكمت نبوده است.

 

چند بار فيلمنامه را خوانده ايد؟

حدود 13 بار.

 

دراين زمينه مطالعه ديني هم داشتيد؟

مطالعه ي ديني زيادي نداشتم. اما كتابهاي مختلفي خواندم ازجمله خود قرآن. از طرفي فيلمنامه براساس شرايط نوشته مي شود نه واقعيت. بين آنچه در فيلمنامه هست و آنچه ممكن است با مطالعه عميق به دست بيايد، گاه دوگانگي وجود دارد كه عوض كردنش سخت است. واقعيت گاه باورپذيرنيست. مثل واقعيت رو گرداندن يوسف از زيباترين زن مصر. بايد آن را به ذهن مردم جامعه نزديك كرد، به مردمي كه  داراي طبيعت و غريزه انساني هستند. من سعي كردم فيلمنامه نوشته شده را به خودم  بقبولانم.

 

چه قسمتي از كار باقيمانده است؟

از28 قسمتي كه درفيلمنامه حضور دارم حدود 10 قسمت داخلي و خارجي كار شده و تقريباً  مي شود گفت قسمت اعظم كار باقيمانده است.

 

پيش از شروع فيلمبرداري چقدر تمرين داشتيد؟

در مدت 6 ماه قبل از فيلمبرداري، دو تا معلم بازيگري و يك مربي سواركاري به صورت خصوصي داشتم. آقاي داوود دانشور يكي از استادان بازيگري ام بود كه من آشنايي با تئوري سينما را مديون او هستم. شمشيربازي را هم با خود كارگردان تمرين كرديم.

اولين صحنه اي كه بازي كرديد كدام صحنه بود؟ اولين صحنه داخلي زندان بود كه خبري براي من مي آورند مبني براين كه زليخا دستور داده شما را شكنجه كنند. اين اولين پلاني بود كه بازي كردم.

 

در اين مدت با عوامل مشكلي نداشته ايد؟

بعضي ها بودند كه الان نيستند و خيلي دلشان نمي خواست كه من اين نقش را بازي كنم. آنها اغلب سينمايي بودند. البته من اوايل آدم بسيار خشكي بودم. فكر مي كردم اگر روابطم  بيش از يك سلام و عليك باشد ممكن است اين تصور پيش بيايد كه به خاطر گرفتن نقش حاضرم اخلاقم را زير پا بگذارم  و اين موجب ناراحتي خيلي ها شده بود. اما الان به همه ي آنها احترام  مي گذارم.

 

فكرمي كنيد در ايفاي نقش يوسف  و باورپذيري آن براي مخاطب چقدر موفق عمل كرده ايد؟

فكرمي كنم تا حد زيادي موفق بوده ام. خب يك جاهايي به علت طولاني بودن پروژه، كار خسته كننده مي شود. اين كه آدم هميشه بايد سر صحنه حضور داشته باشد. فشار كارخصوصاً در صحنه هاي حسي زياد است و آنهايي هم كه پشت دوربين ايستاده اند نمي دانند تو چه مشكلي داري.

 

آياپيش آمده كه بخواهي بعضي صحنه ها را دوباره تكراركني؟

بله، خيلي وقت ها.

 

در اين مواقع كارگردان مخالفتي نمي كند؟

نه مخالفتي نمي كند. من هم آدم تعارفي نيستم.

 

آقاي شورجه هم در مورد بازيها نظرخاصي مي دهند؟

آدم فوق العاده محترمي است آقاي شورجه و هميشه حد و حدود ديگران را رعايت مي‌كند. در زمينه ي بازي اگر نظرخاصي داشته باشد با كارگردان درميان مي گذارد و به ما مي گويند. مگر مواردي كه آقاي سلحشور سرصحنه نيست و او به عنوان كارگردان حضوردارد.

 

بازيگر نقش كودكي يوسف هم با شما نسبت فاميلي دارد. او چگونه انتخاب شد؟

بله، پسرعمه ي من است. پس ازحدود 2 سال همديگر را دريك مجلس عروسي ديديم و من حس كردم آن معصوميتي كه اينها دنبالش هستند در چهره ي او هست. همان جا چند تا ديالوگ به او دادم كه خيلي خوب جواب داد و گفت بازيگر اول استان مازندران بوده است. به اين ترتيب او را معرفي كردم و با تستي كه از او گرفتند، ظرف 3 روز جلوي دوربين رفت.

 

پيش از اين پروژه  مشغول چه كاري بوديد؟

دررشته مديريت صنعتي دانشگاه غيرانتفاعي تحصيل مي كردم و حسابدار يك شركت كوچك بودم.

 

تجربه ي سينمايي هم داشتيد؟

نه. فقط چند بار تئاترهاي مدرسه و دانشگاه بازي كرده بودم.

 

اما اطلاعاتتان در اين زمينه خوب به نظر مي رسد؟

هيچ چيز به اندازه ي تجربه به آدم اطلاعات نمي دهد. شما هزار بار هم  كه يك مطلب سينمايي را خوانده باشيد، تا وقتي وارد ميدان عمل نشويد، چيزي از آن مفهوم درك نخواهيد  كرد. حتي تجربه ي تئاتري نمي تواند خيلي در سينما موثر باشد. يك  بازيگر تئاتر بايد نفس گيري، بيان و حركات بدني قوي داشته باشد. اما در سينما بايد كار را خوب بشناسي. من خودم خيلي از تئاتر لذت نمي برم. سينما را ترجيح مي دهم و با پيش توليدي كه درسينما و تلويزيون ايران هست، كار با دوربين 35 ميلي متري را دوست دارم چون به بازيگر فرصت مي دهد كه به نقش فكركند.

 

چقدر سينما مي رويد؟

تا به حال 4 بارسينما رفته ام. غير از جشنواره ي امسال كه در يك شب 3 تا فيلم ديدم، درخانه هم سعي مي كنم فيلم خوب ببينم. به نظر من مردم بهترين قضاوت كننده هستند، نه منتقدان و فيلمي كه خوب مي فروشد به هر دليلي كه باشد فيلم خوبي است.

 

پيشنهاد ديگري نداشتيد؟

قبل از يوسف 3 تا كار سينمايي به من پيشنهاد شد كه هر سه تجاري بودند. شايد هم بدم  نمي آمد بازي كنم. اما روز آخر بازيگر ديگري را انتخاب كردند. حتي يك باركه براي بستن قرارداد رفته بودم، گفتند ما با فلاني قرارداد بسته ايم درحالي كه به من قول داده بودند. خيلي اذيت شدم. حتي به جرأت مي توانم بگويم از تيرماه 83 كه قرارداد اوليه را براي يوسف بستم تا موقعي كه جلوي دوربين رفتم، سخت ترين روزهاي زندگي من بود. واقعاً دلم  مي خواهد به آنهايي كه درعالم سينما جايگاه بالايي پيدا كرده اند بگويم: اگربخواهند رسم دنيا را به نا حق به هم بريزند، از همان جا كه هستند زمين مي‌خورند. من با همه ي سختي ها ازكسي گله مند نيستم و حاضرنبودم به خاطر پذيرفتن اين نقش، پا روي اصول اخلاقي و زندگي ام بگذارم.

 

بعد از يوسف دلتان مي خواهد چه نقشي را بازي كنيد؟

دوست دارم نقش يكي از رجال بزرگ ايراني با تفكرات ايراني را بازي كنم.

 

فرد خاصي در نظرتان هست؟

بله. اما چون قرار است ساخته شود اسم آن را نمي آورم تا ذهنيت خاصي پيش نيايد.

به هرحال دوست دارم بازي كنم. از بيكاري متنفرم. اما موافق استفاده ي ابزاري ازچهره ها هم نيستم.

 

آيا هرگز در ذهنتان به بازيگري فكركرده بوديد؟

براي من هيچ چيز رويايي نيست. همه ي آرزوهاي دنيا را دست يافتني مي بينم. فكرمي كنم درمورد نقش يوسف و انتخاب من براي اين نقش هم سرنوشت و خواست خدا بوده است.  گاهي بايد هدف را رها كرد. بايد بدون وابستگي  به هدف تلاش كرد ومن در زندگي خيلي تلاش كردم.

 

به شهرت چطور؟

كمتر از آن چيزي كه ممكن است نقش يوسف براي من داشته باشد، خود نقش است كه براي من زيباست. ظرفيت شهرت را داشتن كار هر كسي نيست. براي همين است كه آدمهاي بزرگ انگشت شمارند. يك روز بازيگري به من گفت: اگربهترين بازيگر دنيا هم باشي، يك جرقه اي. جرقه ها يا پرنورند يا كم نور.اما همه خاموش مي شوند. شهرت براي پيشرفت خوب است اما زندگي با شهرت كارساده اي نيست.

 

بهترين نقشي كه از نظر بازيگري تأثير عميقي روي شما گذاشته كدام بوده است؟

من عاشق نقش فروتن درفيلم قرمز هستم. از همانجا بود كه به بازيگري علاقه مند شدم. اصولاً نقش آدمهاي رواني را خيلي دوست دارم. چون تعليق زيادي دراين نقش هست. در خيابان هم زياد نقش بازي مي كنم كه متأسفانه آخرين بار به همسايه روبرويي مان برخوردم كه البته من او را نمي شناختم و خيلي هم دلش براي من سوخت.

 

علاقه ي اصلي تان چيست؟

براي من علاقه ي اصلي وجود ندارد. دنبال يك زندگي راحت براي خودم و اطرافيانم هستم.  به شرط اين كه به طبيعت، قانون طبيعت و مردم لطمه اي نزند. كافي است خوب فكر كنيم و خوب بخواهيم. خداوند همه چيز را در اختيارمان قرار خواهد داد. بايد رمز جهان را بشناسيم. نبايد ترسيد. بايد احتياط  كرد. بايد براساس مطالعه و تجربه فاصله ترس و احتياط را تشخيص داد كه از تارمو نازك تراست.

 

غيراز بازيگري به چه كارهايي مي پردازيد؟

ورزش مي كنم و اكثر اوقات در خانه هستم. كتاب مي خوانم  و فيلم مي بينم. دو تا دوست دارم كه يكي ازآنها را هر دو ماه يك بار مي بينم و يكي ديگر را هم هفته اي يك بار. به طوركلي به نظر من درجامعه جايي براي تفريح نداريم. از طرفي معتقدم اگر قرار است حداقل الگويي براي بچه ها و جوان هاي ديگرباشيم  بايد درتفريح و گذراندن اوقات فراغت حواسمان جمع باشد وخودمان را كنترل كنيم.

 

خانواده تان راجع به اين نقش و به طور كلي بازيگري شما چه نظري دارند؟

آنها همواره تأثير بسيار زيادي در زندگي من داشته اند. هميشه خانواده براي من اصل بوده است و براي آنها همواره احترام و اهميت زيادي قائل بوده ام. در عوض پدر و مادرم نيز به من اعتماد كامل دارند و هرگز در هيچ كاري مخالفتي از خود نشان نداده اند. الان هم خيلي ذوق زده اند. چون كار اول من بوده و فكرش را هم نمي كردند.

 

در حال حاضر كدام برنامه يا سريال تلويزيوني را دنبال مي كنيد؟

هيچكدام، به جرأت مي توانم بگويم كه ما در دوره ي يكساله ي كنوني حتي يك سريال مناسب براي مردم هم نداشته ايم. به نظر مي آيد كه برنامه سازان تنها بودجه گرفته اند كه يك چيزي بسازند. اميدوارم كارهاي سيما فيلم پس از آماده شدن بتواند چند سالي تلويزيون را ازجهت سريال هاي خوب بيمه كند.

 

قصه يوسف بدون شك زيباترين قصه و به گفته قرآن احسن القصص به شمار مي رود كه محور اصلي آن بر مبناي عشق زميني و فرا زميني است. مي‌خواهم نظر شما را در مورد مقوله عشق بپرسم:

من فكر مي كنم كل جهان هستي بر اين مبنا قرار دارد كه عاشق باشي. تنها عاشق بودن براي خداوند مهم است. ما آدمهاي زميني هستيم با تعلقات خودمان و در دنيايي زندگي مي كنيم كه تمامي نعمت ها براي استفاده ي ما درآن قرارگرفته است. بايد از دنيا لذت ببريم بي آن كه كسي را بيازاريم. من معمولاً چيزي را در ماوراء جستجو نمي‌كنم. همه چيز را اطراف خودم پيدا مي كنم. مثلاً در عشق به پدر و مادرم. گاهي در برخي  پلان هاي حسي كه نياز به تمركز دارد به مادرم زنگ مي زنم، صدايش را مي شنوم  و ديگر همه چيزب راي من تمام مي شود. زيرا آنقدر او را دوست دارم  و آنقدر سادگي در عشق پدر و مادرم نسبت به خودم احساس مي كنم كه از هر دلواپسي و اضطراب در اين جامعه رها مي شوم. حتي در مونولوگ هايي كه در زندان داشتم هيچ وقت نگذاشتم براي من اشك بگذارند. چرا كه آن جمله ها ازعمق وجود من بر مي‌خاست كه به عقيده من اين نهايت عشق است.

جمعه بیست و هفتم دی 1387 |

کتایون ریاحی

همون سریالی که کتایون ریاحی میخواد بزور...
شوهر کجا گیر میاد





__________________
.
.
.

جمعه بیست و هفتم دی 1387 |



سلام من مرواریدم 15 سالمه
کلاس دوم دبیرستان فرزانگان
این وبو برای محسن افشانی و سیاوش خیرابی زدم
نظر یادتون نره ممنون



محسن افشانی و سیاوس خیرابی
بیوگرافی
مصاحبه
ترانه ی مادری
نقد
کمی تا قسمتی متفاوت


Designed By ParsTheme


---- http://www.hadisystem.tk ------->